هـــــــــــــبوط ..
قی های نیمه روزی
زندهام،و همین فعل سادهمثل سنگی در گلویم گیر کرده است.نه از آنرو که زندگی را دوست ندارم،بلکه چون سایهی کسانی که دیگر نفس نمیکشندروی هر دم و بازدمم افتاده...میدونی چیه دکتر؟ انگار وقاحت هست که به کمال رسیده ! میپرسند که حالت خوبه؟میگم آره خوبم به خوبی ماده سگ پیری که با درد و رنج هفت تولهی مرده به دنیا آورده ..پی نوشت: در زمان حاضر یازدهم بهمن ماه به سان ساعت 11:35نشون به اون نشون که نشستم تو پارتیشن ، و به جنگ فکر میکنم که آیا میشه یا نمیش
برچسب:
نویسنده: کامران حکیمی
تاريخ: سه
شنبه
24 شهريور
1405 ساعت: 18:25